تبليغاتX
همیشه مهربان
خدایا!
تو بهترین مأوا برای زمزمه‌های دلتنگی‌ام هستی.

تو امن‌ترین پناهگاه برای تمام ترس‌هایم هستی و ذکر

نامت و یادآوری کلامت یاری بخش من در لحظه‌های سختی است.

پروردگار خوبم!
صدای دل من تنها به گوش تو می‌رسد.

از تو می‌خواهم پذیرای ناگفته‌هایم باشی

 

 

به امید  او که مهربان ترین مهربانان است   یگانه بی همتا

+ نوشته شده توسط مهربان در Mon 9 Nov 2009 و ساعت 7 PM |
بارون سرد

پاییز اینجا رنگ و وارنگ و مثل رویاها قشنگه. به هر جا که نگاه میکنی  برگهای نارنجی و زرد و البالویی و زرشکی و   قهوه ای  پررنگ کم رنگ  ....   راستی راستی هزار رنگه  و برای من که عاشق پاییزم کوتاه و بی وفا

 

 پاییز اینجا   زودی جاش رو با بارونها وبادهای  سرد قطبی  عوض میکنه و تسلیم  زمستون میشه  و  باد زمستونی  یه روز  که هنوز کلاه ها رو در نیاوردی و شال گردن نازک سوسولی رو گردنته  میاد و  گوش ت رو می کشه...   میگه هی... زیادی با افتاب حال نکن  اینجا  این هواست که هواست.  و من هستم و  بهتره خودت رو بهم  عادت بدی و  بقولی این هواها  رفتنی یه و من هستم که موندنی ام   ..

کاش پاییز  طولانی تر بود اونوقت  یه عالمه روز بیشتری داشتم برای مرور خاطرات پاییزی ام  .تقریبا همه خاطره های شیرین زندگی من تو پاییز اتفاق افتادن و از اونجایی که شهرم پاییز طولانیی داشت   یه عالمه چیز واسه به یاد اوردن دارم

البته  بیشترشون مال دوران عشق و عاشقیه  .. حق دارن میگن فصل عاشقها.!!. اما خوب بعضیهاش هم مال بچگی ها  مال دوران با صفایی و بی خیالیه..

یادمه یه روز سرد پاییز  شاید اوایل ابان ماه ؟  با همکلاسیهام توی حیاط  مدرسه ابتدایی  صاعب  بازی میکردیم که بهمون گفتن  از فردا مدرسه ها تعطیلن  ؟ چرا؟ با عقل بچگونه  یه حدسهایی زده بودم اما باز نمی فهمیدم چه خبره  هر چی بود اون لحظه خبر خوشی.. بود  ..  چند ماهی تعطیل بودیم و هرروز  بازی و خوش گذرونی 

گاهی هم تظاهرات و دعوا و ترس و بدو بدو .. تو خیابونها . بگو مرگ بر شاه .. اون سال چه پاییزی شد گرم افتابی و طولانی   .. بقول تظاهر کننده ها  به کوری چشم شاه  زمستونم بهاره  یا شایدم پاییزه  ..  هیچکی فکر نمیکرد  این به کجاها خواهد رسید !!چه برسه به ما که بچه بودیم و حالیمون هم نبود  چه خبره  .. اون پاییز یکی از طولاتی ترین پاییزهاییه که از بچگیهام  به یاد میارم

از پاییزهای جوونی  بهترین هاش قدم زدن ها توی پارک شهرمون روی خش خش برگها   روزهای اولین سال اشناییمون     هر چند با دلهره دیده شدن.و  تهران و خیابونهای پاتوقمون.. یادمه از توحید قرار دااشتیم همینطور تا  پل گیشا  و بعد  تا شهرک پیاده رفتیم و  وای اخرش چه بادی گرفته بود  ..  اما  شیرین بود و عاشقونه و اتفاقا اون سال هم عجب پاییزی شده بود ..

و حالا اینجا پاییز  بوی  روزهای اول اومدنمون اولین کلاس زبان رفتنها و مهد کودک رفتنهای نازنین .. هول و هراس اینتر ویو و  مصا حبه ها و کار رامین .  شادی هالوین د بوی پامکین و کندی و  لباسهای شب هالوین و حال و هوای بچه ها  ..  و بعدش بوی  سرما   وصدای کوچ پرندها به جاهای گرمتر از اینجا و  روزهای خیلی خیلی کوتاه  گاهی هم بوی  غربت   چاشنی دل   ما مهاجرها    مخصوصا  اخر هفته ها

هر چی که هست  دوستش دارم  و روزی چند بار مهدی اخوان ثالث رو مرور میکنم   مثل اون وقتها که هر وقت داشتیم  با هم قدم میزدیم  نمیشد به یه بهانه یه خط از این شعر رو  تکرار نکنم  و اون هم در جواب  با  خنده  میگفت  اره میدونم  ولله دیگه حفظ شدم ..  پادشاه فصل ها پاییز ....و البته همین دو کلمه اش یادش میموند ولی من

 

حالا دوباره  توی دلم   اما بلند..............  که همه تون ببینید

باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز.... 

 

با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.

ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

......

باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....

 

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Fri 23 Oct 2009 و ساعت 2 PM |
  خاطره  درس دادنهام رو همه پنجم مهر ها  تو ذهنم مرور میکنم و دلم براشون تنگ میشه 

 یادمه اولین بار که پام رو به عنوان معلم توی کلاس گذاشتم ۵ مهر سال ۷۰ بود من  اون موقع دانشجوی معلمی و سال سوم  بودم   یه روز در هفته کار دانشجویی برام پیدا شده بود  درس شیمی سال اول رشته علوم انسانی  مدرسه  علوم انسانی ۲۲ بهمن     برای شروع خیلی  اسون  و خوب بود   

شب قبل  خیلی اضطراب داشتم  و جلوی اینه!!!!!!!! یه عالمه تمرین کرده بودم  دلم میخواست اولین  حرفهام  اثر  خوبی بزاره  و  موفق باشه   .  چندین و چند جمله از پیش ساخته بودم   در باره معرفی خودم  و  همچنین  موضوع درس  و یه البته  کمی   مقدمه   و این حرفها  که اولین حرفهام رو  از قبل داشته باشم و اماده باشم   و تصمیم نداشتم که روز اول خیلی درس بدم  حتی چند بار هم نوشتمشون  و نت برداشتم   ... 

همه  چیز  داشت به خوبی پیش میرفت  مدیر  خانم خیلی ماهی بود و خیلی  تحویلم  گرفت و به به چه چه کرد  (برعکس معمول  در کشور  ایران   که تو حال گیری  ۲۰ هستن !!! ..)

خلاصه  برنامه من شد  ۳ تا کلاسهای اول  و هر ۳ تا هم  یه درس یعنی شیمی عمومی ۱ 

   خوب به نظر بهتر از این نمیشد یه درس حاضر کن و ۳ بار تکرار کن  برای اول کار  خیلی  خوب بود  و من خوشحال بودم    حالا  شماره کلاسهات این و این و این ...   بفر ما  ادرسش هم همین طبقه  سمت راست ... 

تازه  اضطرابها رنگ  واقعی گرفت اما با جریان زمان فرصتی برای فکر کردن  نداشتم    وقتی دیدم همه معلمها  راه افتادن من  هم دنبالشون  راه افتادم  به سمت کلاس  زنگ اول  

از بیرون یه نگاه  به داخل انداختم   خیلی  بی سرو صاحاب به نظر میرسید  یه عده  از دخترها  نشسته بودن  یه عده هم  ایستاده بودن  و یا حتی  راه میرفتند..     زدیم به دریا    گفتم میرم تو    لابد  میرن به سمت  جاهاشون  اوایل سال  بود و هنوز خود بچه ها هم قشنگ جا نیافتاده بودن    کمی مکث کردم  اما   دیدم  نه خیر نمیشه  باید رفت تو

رفتم تو  و اروم به سمت میز معلم حرکت کردم    اول کسی جدی نگرفت  رسید م به میز  یه عده تازه برگشتن ببینن کیه و نگاه کردن  اما مثل اینکه زیاد قیافه ام به معلمها نمیخورد چون  ناگهان  یکیشون گفت  اینجا جا هست ها میخوای بشینی؟ 

نمیدونستم چی بگم  این همه امادگی  و حرفهای شب قبل  هیچکدومش برای این لحظه اول بدرد  نخوردن  مونده بودم  خودم رو جمع و جور کردم  با صدای بلند گفتم   من معلم شیمی  امسال شما هستم  و از اشنایی باهاتون خوشحالم  و..

     وای   هی....   اووو..........     صداشون اروم شد و پچ و پچ  

 هی بچه ها  معلمه .... هی خره میگه  معلمه...  هیش هیش  همینه  .. بشین دیگه   ..  اره خودش گفت معلمم ....

چند دقیقه بعد  اوضاع اروم شده بود  و همه منتظر سخنرانی اول و خط و نشون های اول سال و ال و بل بودن  اما  من  همه چی گفتم بجز اونها که تمرین کرده بودم   مثل همیشه  هر چی که فکرش رو خیلی کرده باشی برعکس میشه   

 در کل    روز  خیلی خوبی  بود اما بعدها فهمیدم با اون مقنعه چونه دار که کاکلهام اوشینی بیرون بود( اون وقتها مد بود)  با اون کفش کتونی و کیف گنده دانشجویی و با اون قیافه که فقط چند سالی ازشون بزرگ تر بودم و شاید زیاد هم به نظر نمیرسید    جای تعجبی نداشت  که بگن بیا اینجا جا هست

  بعد ها فهمیدم  بجز کلمات   توع لباس و کفش و ژست ورود و نگاه   هم ... تمرین لازم داشت  و من  ازش خبر نداشتم

سالهای بعد همیشه اقلا روزهای اول سال سعی کردم یه کم به  هیبت معلم ها در بیام  تا اشتباه رخ نده

 از اسامی اون سالهام که بعدها فهمیدم بچه ها روم گذاشتن

دختره -  اون معلم  بچه هه   - خانم کوچولوهه - ....   خدا رو شکر  اسامی بدتر رو من نشنیدم

 

   

+ نوشته شده توسط مهربان در Wed 30 Sep 2009 و ساعت 8 PM |
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا

بیا که دیگه وقتشه .....


با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم


ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه


بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا بیا بنویسیم 

 ایران وطن من   

این روزها همه با هم فریاد میزنیم  با همه وجود و با هر چه در توان داریم و ازادیت را میطلبیم     

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Thu 24 Sep 2009 و ساعت 8 PM |
ماه رمضون اومد و الان تقریبا وسطهاش هستیم شایدم  اخرهاش چون  پس فردا شب احیاست

 تلویزیون ایرانیها اینجا  ربنا  و اذان  همه رو پخش میکنه و صدای قشنگ شجریان   ادم رو میبره ..  به دورها به سرزمین عشقها و نورها ..ا

 دل تنگی ها  و حال و هوای  دمدمهای اذان   و بوی چای و نون تازه  و شامی و زولبیا بامیا    بوی چادر نماز و دعا و حس و حال شبهای احیا  و مسجد و   ماه رمضون

  شاید خیلیها  حتی از نزدیکترین  هام  فکر میکنن این مراسم همش سیاه کاریه و برای گول زدن یه عده ادم ساده لوح و از این حرفها.....بلا بلا بلا......  

اما  من  حسش رو دوست دارم حس ملکوتی خاصی داره که  برام خیلی ارزش داره     حس غرور!!  از خود خوشنود بودن حس خوب پیروزی!!   حالا هر کی میتونه هر جور که میخواد  ازش لذت ببره یه چیزی مثل

  اون وقتها   که کوه میرفتیم  وقتی  با اون همه عذاب و زحمت بعد همه عرقها و نفس  نفس ها   و هزار بار غر زدن که چرا اومدم کاش نمیاومدم و  دیگه نمیام ..      اون بالا  این حس   رو داشتم 

 الان هم  وقتی روزهایی که حال ورزش ندارم  اما خودمو   هر جوری باشه میفرستم  و بعد یکی دو ساعت ورزش  موقع  بر گشتن به خونه  وقتی نسیم خنک غروب به صورت گرم و خیسم میخوره  این حس رو به یاد میارم 

هر چی که هست   منو یاد  چیزهایی مینداره که برام با ارزش و عزیز هستن  برام خاطره هستن و چی میتونه تو دنیا  جای حس یه خاطره رو برامون پر کنه؟

من همیشه  تعبیر خودم رو از دین میکنم و نمی خوام با چیزهای   بی معنی  حال و هوای دوست داشتنی اون رو خراب کنم مثلا   میتونم بگم یه جورهایی  خودم  توی  احساسات معنوی و دینیم و محیط و موقعیت  تغییراتی میدم و اون تعبیر خودم رو پیاده میکنم و خیلی هم باهاش بقولی حال میکنم    تا هر چقدر که بتونم روزه میگیرم اما خودمو مجبور نمیکنم  هر وقت احساس  کنم دیگه توش فقط عذابه و اون حس لذت خاص کم شده    اون روز رو روزه نمی گیرم  و  البته  مسلما همه روزها ها رو نمیگیرم   

نمی دونم شاید اگر کسی پیدامیشد  یه تمهیداتی توی دین ما تولید میکرد  مسلمونهای بهتر از این  می داشتیم  اما  چه کنیم که کله های فسیل شده.........

زیادی سیاسی شد  و من نه علاقه و نه اطلا عات سیاسی خوبی دارم    وبلاگ من دفتر خاطراتمه  همین و بس   هر چند دفترهای  خاطرات عزیز تر از جانم    همون دفتر ها ها که توشون   مینویسم  هنوز اولین جای  ثبت  خاطراتمه اما یه جورهایی  این رو هم از اینکه میتونم با دیگران سهم کنم و بنویسم که خونده بشم رو دوست دارم  حالا     میرم  به سراغ یه جک و اوضاع  رو  عادی و روز مره  تر میکنم

به یارو میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،… روزه که نگیرم… سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟

حالا ... من  سحر  نمیخورم !!

ماه رمضان  امسال  نازنین هم خیلی  ابراز علاقه کرد که  روزه بگیره من هم بهش گفتم اره فکر خوبیه اما  اول نصف   روز رو بگیر اگر خوب بودی ادامه بده  فعلا  که  همون نصف روز رو میگیره و  بعد یه چیزی میخوره و دوباره بقیه روز بقولی کله گنجشکی!!۱  اما خودش خوشحاله و چرا نه؟

دم غروب با چه علاقه ای میز میچینه و شمع روشن میکنه  و منتظر می شینه!! یاد بچگی های خود م می افتم که روزهایی که روزه بودم  تموم روز هر خوراکی که  میدیدم انبار میکردم یه ذره از هر چی!!!!! واسه غروبم  اخرش هم که  نمی تونستم بخورم

   شاد و سالم باشید و  هر چیزی که شادتون میکنه و البته  براتون مفیده و ضرر نداره  رو از خودتون نگیرید

دعاهای همگی قبول

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Mon 7 Sep 2009 و ساعت 10 PM |
روزهای دوست داشتنی  ماه مرداد اومدن روزهای پر از خاطره و  شیرین

مرداد  ماه عشق های منه یکی بعد از دیگری

از اولین عشقم گرفته تا همین اخری  همه رو  اگوست  بهم داد  حتی اشنایی هامون

روزهای تب کرده ماه اگوست همیشه  برای من پر از تب هیجان و عاشقی  هست

از سالهای اشنایی و دونفری مون و برات  تولد  گرفتن ها و   تا بعد   اومدن نازی  و بعد هم اقا کیان فسقلی همه رو تو  اگوست صاحب شدم  و جای تعجب نداره که بگم من عاشق این ماه هستم

تولد  هر کدومشون منو میبره به گذشته به خاطرات  و به دلواپسیها  به  هیجان و عشقها

۱۴ سال پیش وقتی برای اولین بار تولدت رو با هم دوتایی و البته  یواشکی!! جشن گرفتیم و بهت کادو دادم  اون روز رو  هیچوقت یادم نمیره با چه هیجانی بهت گفتم خدا کنه خوشت بیاد چه ساده و بی ریا گفتی انشاالله میاد!!!   و من انتظار داشتم بگی  نگران نباش هر چی باشه عالیه.. طبق معمول !!

 و تو عزیزم  ۱۰ سال قبل  وقتی قرار بود بیایی  به جمع ما  و من تو اون شرجی شمال ثانیه شماری میکردم  و روزی ۱۰۰ بار وسایلی که برات خریده بودم رو باز میکردم و تماشا میکردم  و ساک بیمارستان رو چک میکردم

یادمه چند تا گل سر کوچولو هم تو ساک گذاشته بودم و مامان اینها  بهم میخندیدن اینها رو چرا میزاری بچه نوزاد و گل سر؟  اخرش هم چه کچل به دنیا اومدی که تا یه سال اصلا  گل سر نمیشد به موهات زد  یادم نمیره  اولین تولدت رو درست ۷ روز بعد اومدنت مادر جون برات گرفت و  اون موقع  که تازه زایمان کردم و همه از هر طرف مواظب بچه هستن و تو فقط شیر میدی و بغلش میکنی  اما  باور کن  با تموم وجودم میخواستم فقط تو بغل خودم باشی و  حتی وقتی برای چند ساعت میرفتم دکتر  دلم برای بوی بدنت تنگ میشد

  و  بعد که  ۲ سال پیش هم  تو  هم اومدی عزیز دلم و بعد اون  همه استرس و ناراحتی  چه شیرین بود صدای اولین گریه ات رو شنیدن و بغلت کردن  هر چند این دفعه پیش مامان اینها نبودم که لوسم کنن اما دوستان خوبی بودن که اولین شادی ها رو با اونها تقسیم  کردیم و اومدنت رو جشن گرفتیم  دوباره بعد یه مدت  خاطرات اولین روزهای نازنین رو  با تو مرور کردیم

 تولد همه تون مبارک  و از خدا میخوام  سایه همه تون روی سرم باشه و در   کنارتون   با هم  شادی و سلا متتو ن رو هر سال جشن بگیریم

 

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Thu 13 Aug 2009 و ساعت 10 PM |
   وسطهای جولای  رفتم تگزاس ۲ هفته پیش ملیحه بودم  خیلی باحال بود   حسابی  بقول خودمون بد عادت شدم

صبحها البته اقا کیان من رو زود بیدار میکرد  ولی  من  با DVD و فیلم و اینها بزور تا  ساعت ۸  - ۹ تو اتاق نگهش میداشتم  و بعد هم بعد صبحونه  یه کم میبردمش  حیاط گردی و قدم زدن   حیاط خونه شون هم  خیلی  درختهای بزرگ بلوط  و سایه خوبی داره 

بعدش هم  نوبت شنا بود  روزی ۲-۳ بار میرفتیم استخر  استخرش هم خیلی باحال و واقعا تمیز و بزرگ بود   نازنین از بس طولاتی تو اب میموند  حسابی سیاه شده و ناگفته نماند ما هم قهوه ای..

چرت زدن های بعد از ظهر رو بگو که دیگه مگر اینکه خوابش رو ببینم   . میگم ها  عجب  مزه میده بعد ناهار خواب!!  من البته  تو عمرم خیلی کم  پیش اومده  که بعد از ظهر ها بخوابم بجز زمان حاملگی   که شبها خوابم نمیبرد  اما این ۲ هفته  نه هر روز  اما خیلی روزها خوابیدم  حتی مسافرت های ایران هم که مثلا تعطیلاته ولی هیچ وقت نمیشد یه چرت زد و همش بدو بدو اینجا اونجا دعوت ها اصلا  نمیشد خوابید 

وای که چای و سوهان عسلی بعد خواب چه مزه ای داره اگر  توام با غیبت و خندیدن  و پرحرفی و وسصط حرف هم پریدن هم باشه

غروبها هم که  از بخور بخور هر چی بگم کم گفتم  هر روز میرفتیم بیرون   وخرید و .. هر روز یه جا رو کشف کردیم و اخرش هم به رستوران  جدید ختم میکردیم و وقتی  بر میگشتیم خونه  با شکم پر !!!!۱ میگفتیم  اقا  من که دیگه بیرون غذا نمیخورم  وای که دارم میترکم  اصلا   اما تا فردا خوب دیگه معلومه ....  یعنی یادمون میرفت؟؟ 

یه روز رفتیم sixflsgs  عجب چیزیه خیلی از wonderland  خودمون تو کانادا بزرگ تر اما با وجود کیان  و اینکه با این سنش اکثر چیزها مناسبش نیست  من  ۲-۳ تا  چیز بیشتر سوار نشدم   و   فقط نصف روز  رو اونجا موندیم نه همه روز 

 یه بار هم به پارک خیلی قشنگ پیدا کردیم و رفتیم پیکنیک اما  هوای تگزاس برای ما   گرم بود می ترسیدم بچه ها گرمازده بشن  و بجز استخر  زیاد طولاتی بیرون یا پارک  و اینها  نمیموندیم   تازه جالبه  این چند وقت که من اونجا بودم هوای شهرشون  ۴-۵ درجه خنک تر شده بود  اما باز برای ما  (کانادایی های یخ زده) گرم بود  اما از حق نگدریم هوای تابستون  کانادا  رو هیچ جای دنیا نداره اگه زمستون طولانی و سردش رو فاکتور بگیریم هیچ هوایی هوای کانادا نمی شه درود بر کانادا ...

  البته بعد فاکتور زمستون اگر چیز زیادی بمونه؟

سفر خیلی خوبی بود  فقط جای رامین خیلی خالی بود وگرنه هیچی کم نداشت  مخصوصا که ملیحه خودش تو کارهاش  و حتی کارهای من زبرو زرنگه و من تنبل هم از خدا خواسته  به ملیحه میگفتم  یه تعطیلات ۲ هفته ای و با حال که همش بخور وبخواب  بود و  spoil  شدن  به معنای واقعی  نه اشپزی نه تمیز کاری حتی بچه هم دست ۳-۴ نفر مون  بود   همش شنا و گردش و   بالاخره بقول یه نفری  هر وقت خیل بهش خوش میگذشت میگفت   هاوایی  بود  .. ..    هاوایی اونم چه هاوایی  

  کاش نزدیکتر بود بیشتر میرفتیم پیش هم خواهر جان 

خوب خدا رو شکر  خدا رو هزار بار شکر  همین هم غنیمته

 

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Thu 30 Jul 2009 و ساعت 2 PM |
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام! و ساقه های جوانم از ضربه تبرهایتان زخم دار است! با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این باغ،نشسته در کمین پرنده اید! پرواز را علامت ممنوع میزنید! با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟

گیرم که میکشید! گیرم که میبرید! گیرم که میزنید! با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

+ نوشته شده توسط مهربان در Sun 5 Jul 2009 و ساعت 10 AM |
هفته های اخیر خیلی خبر ها بود و متاسفانه همش خبرهای ناراحت کننده و  غمگین 

خبر از مرگ و میر و بزن وبگیر و همش گریه و ترس    به طوری که من  حتی  دلم نمی اومد تو دفتر خاطرات اینترنتی خودم(اینجا) اشاره ای به سفر خیلی جالبی که به یه منطقه کو هستانی در ایالت تنسی امریکا داشتم بکنم    و اون رو  یادداشت کنم  که همیشه  داشته باشم

اونقدر منظره ها قشنگ و دیدنی  و رویایی بود که بعضی وقتها  ادم به چشمهای خودش  اعتماد نمیکرد درست مثل یه تابلوی قشنگ   منظره کوههای سبز  که  ابرهای سفید مثل دود  در بالاش شناور بودند  شایدم به همین دلیل  اسمش  (smokymontains)   هست     چیزی که بیشتر از همه ادم رو متعجب میکرد اینهمه  امکانات  ۱۰۰٪  و عالی برای مسافرت بود   ویلاهایی که واقعا هیچی کم نداشت از ماشین ظرفشویی لباسشویی تا hot tub  و جکوزی  و   ...    همون روزها داشتم همش  به مناظر زیبای شمال خودمون فکر میکردم  و از اینکه شاید حتی به مراتب قشنگ تر هم باشه اما دریغ حتی از  یه توالت درست حسابی بین راه حالا  چه برسه به  ویلاهای اینچنین و اینترkj و تلویزون و همه کانالها وو..    دلم  خیلی به حال  خودمون سوخت درسته خودم اینجام ولی   این بی انصافیه که  بعضی از دوستان میگن تو  که رفتی راحت شدی  نه من همیشه دلم اونجاست و هر جایی که میرم دلم میخواد  با همه اونها که دوستشون دارم باشم یا اقلا دلم خوش باشه که اونها هم  چنین موقعیت ها یه  روزی  به سراغشون   خواهد رفت

اما روز به روز  اوضاع اونجا داره نا امید کننده تر و غمگین تر میشه 

 و  افسوس

 

 

+ نوشته شده توسط مهربان در Wed 1 Jul 2009 و ساعت 12 PM |
کسی می‏آید
کسی می‏آید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت و دستبند زد
و به زندان انداخت.............

فروغ

+ نوشته شده توسط مهربان در Wed 24 Jun 2009 و ساعت 9 PM |