اگر چه باز نبینم به خود کنار تورا    عزیز میشمرم عشق یادگار تورا

در این خزان جدایی به بوی خاطره ها  شکفته میکنم از نو به دل بهار تورا

 این شعر رو هر پاییز  با نگاه کردن به خزان زیبا و غم مبهمی که روزها و شبهای پاییزی داره  برای خودم میخونم و خاطرات پاییزهایی که گذروندم رو دوره میکنم 

 اینجا هر جا که بری  الان خیلی زیباست و کانادا پاییزش سحر امیز و بی حد زیباست   و به نظر من و خیلی های دیگه   قشنگترین فصلش پاییزه 

هفته قبل به  منزل دوستم در شمال muskoka رفته بودم و

اینجا

 منظره حیاط خونه اش بود واقع رنگ درختها مثل یه تابلوی نقاشی و بسیار زیبا بودمن همش میرفتم حیاط یا دم پنجره و اصلا  دلم نمی خواست  چشم ازش بردارم  

 

 

از ایران که برگشتم  زمان داره خیلی خیلی تند پیش میره و روزها شب میشه و شبها روز  و تند تند  اخر هفته رسیده و بار هفته بعد

گاهی میشینم روزم و دوره میکنم و میبینم همیجور الکی همه روزم پره وخودم خبر ندارم  صبحها تمام وقتم با کیان و کارهای خونه میره و گاه خرید یا پیاده روی تو برگهای قشنگ پاییزی و بعد ظهر ها هم با نازنین و کلاسهاش  و  بیشتر غروبها  هم با ورزشهام میگذرونم  خوب لاغر شدم اما هنوز یه ذره مونده .. البته امیدوارم و تصمیم دارم بعد از اون هم مرتب ادامه بدم حالا که مرتب میرم دارم حس میکنم ورزش چه حس خوبیه و بر عکس قبلا که فقط بزور خودم رو مجبور میکردم که برم الان از هر فرصت استفاده میکنم  وخیلی علاقه مند شدم

 بعد ورزش هم معمولا  شبها   بچه ها که خوابن   کارهای دفتری و اگر وقتی موند یه کم تلویزیون  وقتم رو پر میکنه   و بعد هم البته خوندن کتاب اخر شب مخصوصا که  این اواخر  یه عالم چیزهای خوب از کتابخونه گرفتم  و  یه چندتا  هم از ایران رمان فارسی اوردم   . 

این  یه روز عادی منه که گا هی چند کار دیگه هم بهش اضافه  میشه و دیگه بیا و ببین

من همش میگم که چطور تو ایران  سر کار هم بودم و بچه و خونه رو هم جمع و جور میکردم؟یا وقتی همین جا دانشگاه رفتم چطور به همه کار هم میرسیدم؟           ولی خوب این رو خوب میدونم که من یا هر کس دیگه اگه محبور بشیم  یه همه چی عادت میکنیم و راهش هم  خوب پیدا میکنیم   این خصلت خوب ما رو خدا به ما  انسانها داده  که خودمون رو وفق میدیم

از وضعیت فعلی ناراضی نیستم  خدا رو شکر اما اخه من !!!!! ادم خونه بشینش نیستم !  چند شب پیش خواب مدرسه ایرانم و شاگردهاو  همکارها رو میدیدم  اینقدر حسش قشنگ بود که وقتی بیدار شدم  دلم میخواست باز بخوابم و  بقیه خوابم رو ببینم

  احساس بیکاری با وجود اینهمه کار بچه ها  و تازه یه عالمه هر روز کار کاغذ   و کامپیوتر و نوشتنی  ..  میکنم  ولی نکته اینه که  من  دیدن و کار  با ادمها  و بودن با دیگران  رو دوست دارم   و البته همیشه عاشق شغلم  هم بودم و هستم  و اگر خدا بخواد بعد از یکی دو سال که کیان یه کم جا بیفته باید برم  سفت و سخت دنبالش  میدونم  اسون نیست پیدا کردن کار معلمی !  ولی باید سعی خود رو کرد  و امید به  اون مهربان داشت  

از کیان بگم

 که یه عالمه کارهای جدید میکنه از پله ها بالا و پایین میره و جالبه که هم بالا و هم پایین رفتن رو تو یه روز یهو انجام داد و البته خیلی هم محتاطه یه ذره احساس خطر میکنه دیگه جنب نمیخوره و  همونجوری میمونه و داد و قال میکنه که بیایید به دادم.. هنوز راه نمیره اما یه چند ثانیه وایمی ایسته و دو یگه همین روزها موقعشه.یه عالم کلمه میگه

بییم (بریم) دید به فتح د اخر(دیدی؟) ایبه(عیبه) داددی(نازنین) مم فتح هر دو م(مامان)  ددی و...  مثل طوطی همه رو با هم سر صبح اینقدر میگه و تکرار میکنه  و داد و قال  که بریم  تو اتاقش  و بیاریمش بیرون

هنوز خیلی شبها بیدار میشه  که امیدوارم  به زودی درست بشه اما در کل میگم که  خیلی  بچه اروم و خوبیه  خدا رو شکر  

 حرف دیگه ای فعلا ندارم و امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره و همه دوستان وفامیل سالم و شاد باشیم و خبرهای خوش اینجا بنویسیم   به امید خدا  فعلا خداحافظ همگی