اگر..

این شعر خیلی به نظرم جالب و عمیق اومد  برای همین تصمیم گرفتم اینجا داشته باشمش و گاه که به ارشیو سر میزنم تا خاطراتم رو دوره کنم  بخونمش    تا

 یادم نره که

 به ارامی اغاز به مردن میکنی اگر....


 

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 












ماه دسامبر

ماه دسامبر پر بود از روزهای قشنگ و پر خاطره     برای همین من عاشق دسامبر هستم   و خدا کنه همیشه  ماه شاد و پر خاطره برام باشه

اولش با تولدم شروع شد  که شب خونه یه دوست دعوت بودیم البته اونها نمی دونستن  ولی بعد که بهشون گفتیم  تبدیل شد به یه تولد  راست راستی   و کیک تهیه شد و شمع و بند و بساط...  بماند که به دلایلی اخرش به شمع ۳ راضی شدم و اخرین سال دهه ۳۰ حسابش کردیم

هفته دوم  باز تولدم شد  چون دوستان  همه جمع شدن خونه ما  و باز تولد بازی و کادو و کیک و ایندفعه شمع  ۳۹  نه کم  نه زیاد

هفته سوم   مراسم کلاس رقص های  نازنین بود و هر دو  فستیوال  خیلی باحال بودندو ما   یه عالمه رقص های جالب  دیدیم و اهنگهای کریسمس و حال و هوای این روزها بهمون دست داد

هفته اخر هم یه روز نازنین کریسمس پارتی گرفت  همکلاسیهاش رو دعوت کرد  و  یکی دوتا پارتی دعوت شد   بعد هم مراسم شب چله  که سالگرد ازدواج ما هم میشه . چند تا خانواده از دوستان  ایرانی منزل ما  بودن  خیلی خوب بود  یه عالمه خوردیم و زدیم و رقصیدیم و فال گرفتیم و تا  دیر وقت بیدار بودیم 

بعد هم که  شب کریسمس  بود و ما   منزل یه دوست   بودیم  .و خیلی  خیلی  خوش گذشت و بعد چند وقت حسابی یه عالمه رقصیدیم و دلی از عزا در اوردیم  ...

 روزهای نزدیک به  سال نو    یه دوست قدیمیم از سالهای دبیرستان که کاناداست   اومد پیش ما وچند روزی موندند   و بعد چند وقت  چند روزی با هم بودیم و فرصتی داشتیم برای یاد اوری خاطرات دبیرستان . عکس های اون دوران رو دوباره اوردیم ودیدیم و  یاد ۲۴ سال پیش کردیم..  اینورها رو بهشون نشون دادیم هرچند سرما  و زمستون وقت خوبی برای دیدن  شهر  ما شاید نباشه اینجا ها تابستون و دریا و پارکهای با حالی داره اما با هم بودیم و خوب بود  

بعد  روز سال تو بود و ما به خونه دوست خوب  از دوران دانشگاه درکانادا  دعوت بودیم و اتفاقا اونجا هم ایندفعه بساط بخون برقص بنوش و  این حرفها   بالاخره تعطیلات شلوغ و خوبی داشتیم روزهای اخر خونه موندیم و استراحت کردیم که البته  به این ارامش هم خیلی نیاز داشتیم برای تجدید قوا  و  باید بگم که خیلی تجدید قوا هم نبود چون کیان مریض شدو تب و سرفه بالاخره روزهای اخر داره اینجور میگذره اما باز جای شکرش باقیه وسط مهمون داری و مهمونی رفتن ها مریض نشدن 

بالاخره این چند وقته همش بخور بخور داشتیم  و بزن و بکوب خوب خدایا شکرت صد هزار بار همیشه خبرهای شاد باشه و سر شلوغی اینجوری انشاالله

امسال resoloution جدیدی دارم  ببینیم چه میشه!!! مال  پارسال که  خدا رو شکر بهش رسیدم  مال پارسال رسیدن به وزن قبل زایمان و سایز اون موقع و  روتین کردن و همیشگی کردن برنامه های ورزشی ام بود  حالا مال امسال رو هم وقتی انشااله انجام دادم و بهش تا هر جا که ممکنه رسیدم دربارهاش حرف میزنم اینجوری بهتره  میگن حرف پیش نباشه بهتره پس ما هم حرف پیش نزنیم

 

 

  اخر قصه رو هم مثل اخوندها با دعا تموم می کنم که حال و هوای دعا تو سرمه الان

  خدایا    کمک کن همیشه  شادی باشه و دلهامون خوش و تن هامون سالم باشه  و یادمون نره  همیشه و همیشه    تو ای  مهربان  همیشه با ما هستی

   به یادت باشیم و شکر کنیم و   صدات کنیم که خودت   از ما خواستی  دعا کردن رو  به تکرار  اونقدر دعا کنیم  تا دعا ها مون رو بر اورده کنی که ما سرمایه ای جز دعا نداریم

 به امیدت

((  ای که نامت دواست یادت شفاست طاعتت توانگریست

بیامرز بنده ای را که سرمایهاش دعا و سلاحش گریه است )))

 قسمتی از دعای کمیل که من خیلی دوستش دارم و بهم ارامش میده