روزهای دوست داشتنی

روزهای دوست داشتنی  ماه مرداد اومدن روزهای پر از خاطره و  شیرین

مرداد  ماه عشق های منه یکی بعد از دیگری

از اولین عشقم گرفته تا همین اخری  همه رو  اگوست  بهم داد  حتی اشنایی هامون

روزهای تب کرده ماه اگوست همیشه  برای من پر از تب هیجان و عاشقی  هست

از سالهای اشنایی و دونفری مون و برات  تولد  گرفتن ها و   تا بعد   اومدن نازی  و بعد هم اقا کیان فسقلی همه رو تو  اگوست صاحب شدم  و جای تعجب نداره که بگم من عاشق این ماه هستم

تولد  هر کدومشون منو میبره به گذشته به خاطرات  و به دلواپسیها  به  هیجان و عشقها

۱۴ سال پیش وقتی برای اولین بار تولدت رو با هم دوتایی و البته  یواشکی!! جشن گرفتیم و بهت کادو دادم  اون روز رو  هیچوقت یادم نمیره با چه هیجانی بهت گفتم خدا کنه خوشت بیاد چه ساده و بی ریا گفتی انشاالله میاد!!!   و من انتظار داشتم بگی  نگران نباش هر چی باشه عالیه.. طبق معمول !!

 و تو عزیزم  ۱۰ سال قبل  وقتی قرار بود بیایی  به جمع ما  و من تو اون شرجی شمال ثانیه شماری میکردم  و روزی ۱۰۰ بار وسایلی که برات خریده بودم رو باز میکردم و تماشا میکردم  و ساک بیمارستان رو چک میکردم

یادمه چند تا گل سر کوچولو هم تو ساک گذاشته بودم و مامان اینها  بهم میخندیدن اینها رو چرا میزاری بچه نوزاد و گل سر؟  اخرش هم چه کچل به دنیا اومدی که تا یه سال اصلا  گل سر نمیشد به موهات زد  یادم نمیره  اولین تولدت رو درست ۷ روز بعد اومدنت مادر جون برات گرفت و  اون موقع  که تازه زایمان کردم و همه از هر طرف مواظب بچه هستن و تو فقط شیر میدی و بغلش میکنی  اما  باور کن  با تموم وجودم میخواستم فقط تو بغل خودم باشی و  حتی وقتی برای چند ساعت میرفتم دکتر  دلم برای بوی بدنت تنگ میشد

  و  بعد که  ۲ سال پیش هم  تو  هم اومدی عزیز دلم و بعد اون  همه استرس و ناراحتی  چه شیرین بود صدای اولین گریه ات رو شنیدن و بغلت کردن  هر چند این دفعه پیش مامان اینها نبودم که لوسم کنن اما دوستان خوبی بودن که اولین شادی ها رو با اونها تقسیم  کردیم و اومدنت رو جشن گرفتیم  دوباره بعد یه مدت  خاطرات اولین روزهای نازنین رو  با تو مرور کردیم

 تولد همه تون مبارک  و از خدا میخوام  سایه همه تون روی سرم باشه و در   کنارتون   با هم  شادی و سلا متتو ن رو هر سال جشن بگیریم

 

 

تگزاس

   وسطهای جولای  رفتم تگزاس ۲ هفته پیش ملیحه بودم  خیلی باحال بود   حسابی  بقول خودمون بد عادت شدم

صبحها البته اقا کیان من رو زود بیدار میکرد  ولی  من  با DVD و فیلم و اینها بزور تا  ساعت ۸  - ۹ تو اتاق نگهش میداشتم  و بعد هم بعد صبحونه  یه کم میبردمش  حیاط گردی و قدم زدن   حیاط خونه شون هم  خیلی  درختهای بزرگ بلوط  و سایه خوبی داره 

بعدش هم  نوبت شنا بود  روزی ۲-۳ بار میرفتیم استخر  استخرش هم خیلی باحال و واقعا تمیز و بزرگ بود   نازنین از بس طولاتی تو اب میموند  حسابی سیاه شده و ناگفته نماند ما هم قهوه ای..

چرت زدن های بعد از ظهر رو بگو که دیگه مگر اینکه خوابش رو ببینم   . میگم ها  عجب  مزه میده بعد ناهار خواب!!  من البته  تو عمرم خیلی کم  پیش اومده  که بعد از ظهر ها بخوابم بجز زمان حاملگی   که شبها خوابم نمیبرد  اما این ۲ هفته  نه هر روز  اما خیلی روزها خوابیدم  حتی مسافرت های ایران هم که مثلا تعطیلاته ولی هیچ وقت نمیشد یه چرت زد و همش بدو بدو اینجا اونجا دعوت ها اصلا  نمیشد خوابید 

وای که چای و سوهان عسلی بعد خواب چه مزه ای داره اگر  توام با غیبت و خندیدن  و پرحرفی و وسصط حرف هم پریدن هم باشه

غروبها هم که  از بخور بخور هر چی بگم کم گفتم  هر روز میرفتیم بیرون   وخرید و .. هر روز یه جا رو کشف کردیم و اخرش هم به رستوران  جدید ختم میکردیم و وقتی  بر میگشتیم خونه  با شکم پر !!!!۱ میگفتیم  اقا  من که دیگه بیرون غذا نمیخورم  وای که دارم میترکم  اصلا   اما تا فردا خوب دیگه معلومه ....  یعنی یادمون میرفت؟؟ 

یه روز رفتیم sixflsgs  عجب چیزیه خیلی از wonderland  خودمون تو کانادا بزرگ تر اما با وجود کیان  و اینکه با این سنش اکثر چیزها مناسبش نیست  من  ۲-۳ تا  چیز بیشتر سوار نشدم   و   فقط نصف روز  رو اونجا موندیم نه همه روز 

 یه بار هم به پارک خیلی قشنگ پیدا کردیم و رفتیم پیکنیک اما  هوای تگزاس برای ما   گرم بود می ترسیدم بچه ها گرمازده بشن  و بجز استخر  زیاد طولاتی بیرون یا پارک  و اینها  نمیموندیم   تازه جالبه  این چند وقت که من اونجا بودم هوای شهرشون  ۴-۵ درجه خنک تر شده بود  اما باز برای ما  (کانادایی های یخ زده) گرم بود  اما از حق نگدریم هوای تابستون  کانادا  رو هیچ جای دنیا نداره اگه زمستون طولانی و سردش رو فاکتور بگیریم هیچ هوایی هوای کانادا نمی شه درود بر کانادا ...

  البته بعد فاکتور زمستون اگر چیز زیادی بمونه؟

سفر خیلی خوبی بود  فقط جای رامین خیلی خالی بود وگرنه هیچی کم نداشت  مخصوصا که ملیحه خودش تو کارهاش  و حتی کارهای من زبرو زرنگه و من تنبل هم از خدا خواسته  به ملیحه میگفتم  یه تعطیلات ۲ هفته ای و با حال که همش بخور وبخواب  بود و  spoil  شدن  به معنای واقعی  نه اشپزی نه تمیز کاری حتی بچه هم دست ۳-۴ نفر مون  بود   همش شنا و گردش و   بالاخره بقول یه نفری  هر وقت خیل بهش خوش میگذشت میگفت   هاوایی  بود  .. ..    هاوایی اونم چه هاوایی  

  کاش نزدیکتر بود بیشتر میرفتیم پیش هم خواهر جان 

خوب خدا رو شکر  خدا رو هزار بار شکر  همین هم غنیمته