منه  این روزها

 من معمولا  تو این وبلاگ از بچه ها  مینویسم و زندگی روز مره گی  اما یه دوست خوب ازم خواست که این دفعه  از خودم  و تغییرات  ایجاد شده در خودم در  طول این چند ساله بنویسم  
راستش وبلاگ من خواننده های فراوان نداره علتش هم اینه که من  خیلی به ندرت تو وبلاگهای دیگران میچرخم  و اگر هم احتمالا هر از گاهی برم  معمولا نظر نمیدم   یا خیلی کم پیش بیاد که نظر بزارم به تبع به وبلاگ خودم هم کمتر کسی مراجعه میکنه    مگر کسانی که یا  خیلی وقته منو ندیدن و میخوان اینجوری از حال و هوای من خبر دار بشن  یا اونها که از خیلی وقت پیش وبلاگم رو دارن و احتمالا اهل وبلاگ خونی فراوان هستن   و یا اونها که اتفاقی به اینجا میان به هر حال هر گروه که باشن مرسی از لطف همگی  که بهم سر میزنن   اما  من اینجا نه برای نظر دادن دیگران مینویسم نه برای اطلاع رسانی نه هیچ چیز دیگه   ....  فقط و فقط برای دل خودم ، سهم  کردن احساسات ، عقایدم   با انهایی  که براشون جالبه از دیگران و تجربه یا خاطرات دیگران بدونن   با اونها  حرف میرنم و براشون مینویسم    پس لطفا از اینجا به بعدش  رو به حساب    هر جی  مثلا ... افه اومدن ... خارجی شدن ...مغرور بودن.. یا هیچی  دیگه نذارین چرا که  اینها هیچکدومش دلیل نوشتن من نیست 
  درست مثل فیس بوک   که این روزها خیلی اپیدمی شده     و من هم خیلی باهاش حال میکنم چند روز پیش داشتم با کسی  در این رابطه حرف  میزدم  اون فکر میکرد فیس بوک بدرد نخوره مردم به همه کاری کار داران از همه چیز آدم سر در میارن  ،  من  فکر میکنم  از اونجایی که فیس بوک ..وبلاگ و همه این ها  اختیاریه   اصلا  این حرفها نیست  چرا که اگر کسی نمیخواد میتونه اصلا هیچی  ننویسه  حتی نره هیچی رو نخونه   یا  خواننده هاش رو محدود کنه   .. یا  اصلا  عضو  نشه؟   مثل رامین که هیچ علاقه ای به  این کارها نداره   نه اطلاعات کسی رو میخونه  نه مال خودش رو میزاره نه اصلآ علاقه ای به دونستن شون داره !!  حتی اگر من براش تعریف کنم   و در ضمن من  فقط ار کسانی که  ۱۰۰٪  اختیاری انتخاب کردن که اطلاعاتشون بهم برسه اطلاعات میبینم 
 پس  اگر من  دلم نمیخواد  نمینویسم  یا عکس و فیلم و.. نمیرازم  و اگر هر کسی فکر میکنه به هر دلیلی  این نوشته ها رو  دوست نداره   حالا شو اف   (خودنمایی)  یا وقت هدر کردن ..      چرت و پرت   .ووو       ... نمیخونه ؟؟ ها؟  میرن میخونن  بعد هم اعتراض دارن..  دیگه خیلی خود خواهیه  ولله 
  
 از خود این روزها میگفتم  که حاشیه رفتم 
تا چند سال پیش که ایران بودم  یعنی تا همین ۷-۸ سال قبل  واقعا هیچوقت فکر نمیکردم میتونم جور دیگه ای هم باشم   اصلا لازم نبود !! چرا که اونجا     همه مثل خودت هستن  همه    تقریبا  ایرانی  مسلمون  چه میدونم شیعه ۱۲ امامی !!   همه شکل خودمون لباس میپوشن شکل خودمون حرف میزنن    اداب رسوم غذا ها  مهمونیها   تفکرات خیلی شبیه همه    یا اقلا تقریبا خیلی  شبیه همه    تفاوت خیلی کمه  ( بگذریم که همونجا هم شهرستانی تهرانی گیلانی وو .. هر کی خودش رو یک دنیا متفاوت میدونه ) 
 اما یهو میای جایی مثل کانادا یه کشور مولتی کلچرال ( در هم آمیختگی نژادها)   میبینی   نه ۱۰ تا نه ۱۰۰  تا  بلکه هزارها نوع  فکر اندیشه لباس غذا  اداب رسوم زشتها  زیبا ها  دور و برته  و اینجاست که به     سر گیجه میرسی!!  حالا یا
کله شق بازی در میاری و همه رو انکار میکنی و هنوز فکر میکنی  بهترین نژاد کشور غذا  فرهنگ مال خودته    ایران باستان با هیچ چی قابل مقایسه نیست و.. این حرفها  و  مقابله میکنی و سیستم دفاعیه میگیری 
 یا اینکه یهو  گم میکنی خودتو  و  کشورت رو ادمهات رو همه رو بدترین میدونی و بقوله خودمون عاشق شیفته اینجا میشی   
   این اتفاق  معمولا برای همه ما تازه واردها میوفته حالا کم یا زیاد بستگی به شخصیت  وافراطی و  یا متعادل  بودن ما ها داره  ..   درجه بندیش فرق میکنه با  شخصیت های مختلف.. 
  تا  اینکه چند سالی میگذره
افق دیدت باز تره حالا میتونی خوبیهای دیگران و بدیهاشون رو بهتر ببینی  و مقایسه کنی و به این نتیجه برسی که  هر کدوم  خوب و بد دارن و  اگر انعطاف  پذیریت هم خوب باشه   از هر کدوم چند تا خوب رو یاد بگیری   و از خودت چند تای از بد ها رو سعی کنی کنار بزاری اسون نیست  مخصوصا کنار گذاشتن ها  شون    اما    خوب سعی  میکنی  اگر بخواهی  میتونی تا حدودی به نتیجه برسی  اما  خوب گفتم که سخته خیلی سخت بقول دکتر هلاکویی ( روانشناس )  شخصیت ادمها تا ۱۸-۱۹ سالگی ساخته میشه بعد اون مثل اینه که بخوای سنگ سخت رو ورز بدی  ... واسه همین میگم سخته  اما خوب  اقلا سعی خودت رو  میکنی
حالا دیگه  تجربه پیدا کردی میدونی همه چیز نسبی اما  این رو هم میدونی که دیگه نمیتونی به راحتی بری خونه و انجا زندگی کنی  اینه که  خودت رو وفق میدی با چیزهایی که از اینجا دوست نداری هم  کنار میای  ،  بقول معروف جا میوفتی
من هم این مراحل رو پشت سر گذاشتم روزهایی بود که  هزار بار خودم رو نفرین میکردم که اصلا چرا باید میومدم  چرا بچه ام باید همه جشنها رو تنها باشه چرامادربزرگ پدربزرگ عمو.. خاله.. رو  نمیشناسه  چرا  تو مناسبت ها  ما کسی نداریم بریم پیشش یا اونها بیان پیش ما        روزهای سختی بود بخصوص که معمولا همون روزها اوج  بی پولی و دنبال کار بودن درس خوندن اینهاست   
 پر از استرس ..   و البته  وقتی احترام خاص که برای آدمها  بچه ها  خانومها ، اسایش رفاه و.. رو میدیدم  عاشق شیفته اینجا میشدم و  بد بیراه نثار   اونوری  ها و باعث بانیش میکردم 
اما زمان مرحم همه چیزه  کمک میکنه که  حل بشی تو محیط و البته من خوش شانس بودم چون زود جا افتادیم  خیلی زودتر از اینکه فکرش رو میکردیم    شاید علت اصلیش این بود که کار خوب گیرمون اومد مشکل مادی حل شد شاید  هم برای این بود که اومدیم تو  یه شهر کوچک   که آرامش از سر کولش میباره  برای جوونها شاید کمی خسته کننده امابرای ما بچه دارها عالیه  مخصوصا  واسه شروع 
هر چند من عاشق شهر های بزرگم هنوز  هم  اما واقعا اینجا تفاوت بزرگ و کوچک اونقدر تو ذوق نمیزنه   ،  مخصوصا برای بزرگ کردن بچه ها..  یه جور های  راخت تره   بهر حال  عوامل مختلف   کم کم  باعث میشه  جا میافتی
  بهر حال  احساس میکنم  الان  عضوی  از این مملکت هستم خودم رو ایرانی  و فقط ایرانی  نمیدونم با شنیدن آهنگ ملی اینجا  هم همون قدر احساساتی میشم که با شنیدن ای ایران خودمون و تو مسابقات ورزشی واسه اینجا  حرص میخورم و ذوق میکنم  که برای ایران ،  و صد ها چیز دیگه  
ما نسل اولی ها  خیلی  کارمون مشکل تر از بچه هامونه
من  شخصیتم طوریه که  همیشه تمام سعی خودم رو میکنم تا هر چه زودتر با محیط اطرافم ارتباط برقرار کنم  و همچنین در اسرع وقت اضطراب و غمگینی رو بریزم دور    اما این کار روزهای اول به نظر خیلی سخته  انگار همه چی دست به دست میدن تا  هی مشکل به مشکلات افزوده بشه همش هم برای اضطرابیه که ناخودآگاه تو روند زندگی تاثیر میزاره    دوستان جدید  محیط اطرافت  محل کارت  همکارها    همه چی ممکنه  تنش زا بشه  اما 
 کم کم   آرامش  فرا میرسه   
 مثلا چند سال اول از کار یه دوست  ممکنه طوری ناراحت بشی که انگاراخر دنیاست اگر این دوستان برن همه چی تمومه  و این حرفها!!   بعد  کم کم     که زنگیت آرام تر شد  اطرافیان  کمتر   میتونن تو زندگیت تاثیری بزارن دیگه مهم خودت وخانواده هستن دوستان هم بخش بزرگی رو میسازن اما  دیگه اصلا   تموم فکرت  و ذکرت نیستن    اینجا عشق به  خانواده  اگر اهل خونواده باشی  عمیقتر از  کشور خودته چرا که دیگه فامیلی دور برت نیست همش میشه مال    خونواده خودت   و دوستان اطراف که خودت انتخاب کردی   پس عمیق تر و عاشقانه تر زندگی میکنی به دور از دخالتها  و دعواها سر این و اون
 دوستی ها  اینجا میتونه خیلی عمیق تر باشه چون  تو هیچکدومشون رو از قبل معمولا نمیشناسی و همین جا باهم دوستی رو میسازن   با خیلی ها  هم ممکنه دوست بشی  اونها که اگر ایران بودی ممکن بود  حتی فکرشم نمیکردی ممکنه بیاری تو خونت یا بری خونشون    اما اینجا تنهایی  مجبورت میکنه که البته گاه همین ها میشن بهترین دوستانت  و گاه هم  که میبینی  از یک تبار نیستی میزاریشون کنار    شا ید هم اونها بزارنت کنار!!   بهر حال از یه عده دور میشی با یه عده بیشتر نزدیک میشی     آدمهایی که  ممکن نبود فکرش رو بکنی   اینجا میشن بهترین دوستانت    و  اگر خونواده دار باشی  شوهر و زن بچه هات همه وجودت رو میسازن اینجاست که میگم  آدم عاشق تر میشه
  تجربیاتی که گقتم همش  برای شخص خودم پیش اومده   و البته مطمعنم برای خیلیهای دیگر هم مشابه  اتفاق افتاده    در انتها همه این تجربه ها  از من  یه ادم متفاوت تر ساخته  
دیگه موقع  نظر دادن ها  با احتیاط تر از قبل عمل میکنم  و میدونم که همه نباید و قرار هم نیست مثل من فکر کنن   و ارزشهایی که توی ذهن من ارزشه ممکنه برای یکی    ارزش نباشه 
انتقاد کردن و انتقاد پذیزفتن  خودش یه هنر کامله   اینکه چه مدلی انتقاد کنی  که ناراحت نشه اما جدی بگی
 اوایل که  هنوز تو تلفظ ها خیلی  بیخ بودم( الان هم گاه گاه   نه کم )  یه بار که کلمه ای رو غلط گفتم دوست کانادایی ام درسی بهم داد که تا عمر دارم یادم نمیره همو ن روز دعا کردم کاش همه ما روزی به این  درجه سعت صدر برسیم     دوستم  هیچی نگفت اما وقتی کاملا حرفم تموم شد  تو جوابش کلمات غلط منو از قصد  تکرار کرد  و به اون کلمات که میرسید کمی ارام تر اونها رو تلفظ میکرد که هم بفهمم که غلط گفتم هم که خیط و ناراحت نشم هم که درستش رو بشنوم و یاد بگیرم  !!  مثل همون مثال معروف امام  حسن و امام حسین
  که پیرمردی رو دیدن وضو غلط می گرفت   برای اینکه هم او پیرمرد رو تصحیح کنن هم ناراحتش نکنن    دوتایی  وانمود کردن که دارن وضو رو یاد میگیرن و تمرین میکنن  و این حرفها .و.    ولله این کافران  اینجا بهتر از ما مسلمانان درس های اسلا م رو عمل میکنن
 مثلا همین تلفظ ها  گاهی  هموطنان عزیز  ما    زبان  فارسی که ..بماند    حتی انگلیسی رو هم  اگر  یک اشتباهی گفتی که اونها فهمیدن  و بلدن   با  یک توپ و  تشر یا  یک پوز خندی  از ادم ایراد میگیرن که ادم  افسرده میشه  و  یا  اینکه   اگر به روش دلخواه اونها تلفظ نکنی ( تلفظ ایرانی)   اونوقت  میگن  چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟   انگار  اصلا این تویی که داری اشتباه میکنی و می زارن به حساب  قیافه اومدن و  دم از  انگلیسی زدن ! 
با لا خره که برخورد  اما م حسنی و حسینی مال این کافرانه  ...  و ما بهتره همون تند تند دماغ بسوزونیم که عقب نیفتیم که یه موقع طرف پر رو نشه خدای نکرده ؟
 
اگر اینجا اشتباها بخوری به کسی یا تنه بزنی یا تو مغازه چیزی رو بندازی یا  تصادف بشه و ..   اول  اونها خودشون سریع میگن ببخشید  بعد میان ببینن چی شده   و حالا مثلا تقصیر کیه   و  چطور میشه حلش کرد  اما  اونجا تو وطن  اول فحش و بد وبیراه و کوری و چه خبرته و اخم   حتی اگر هم تقصیر خودت باشه  بعد    اخرین چاره  میشه ببخشید  اونم اگر ۱۰۰٪  میدونی باختی   و بهتره  بخاطر خودت هم شده شر رو بکنی  به  ببخشید  ببخشید می افتی
خوب  همه اینها رو گفتم نه که همه ایرانیها اینجورن و  نه که همه اینجایی ها نیستند    نه اصلا!!
  همه جا خوب وبد داره        فقط خواستم بگم این چیزها اینجا بیشتر به چشم میاد   مخصوصا تو  مهاجرها و خود همین جایی های تحصیل کرده و با کلاس     وگرنه  بعضی ار همین ها  رو که ببینی صد رحمت به کولی های خودمون میفرستی   و بعضی از مهاجر ها رو هم  اینحا صدها بار  با شعور تر  با کلاس تر  و تمیزتر از هر کانادایی   میبینی  
 خوب خدا رو شکر  دوستان و اطرافیان  خودم همه خوبهاش در اومدن و ما مشکل اینجوری زیاد نداشتیم خیلی کم   داشتیم    اما   این  تفاوتها رو حس کردم و اینها به شدت  دید ادم رو باز میکنه و اصلا یه جورهابی در روند تکامل ما   دونستن این تفا وتها تاثیر مثبت میزاره  
 تقصیر کسی هم نیست  ها  همین جور بزرگ شدیم  همه جا دیدیم و شنیدیم و با همین جور برخوردها رشد کردیم اگر  قصد تغییر هم داریم   باید  زیر سازی بشه فرهنگ سازی بشه و این خوری با کل گپ   چیزی حل نمیشه حتی با این خوندن ها هم  شاید به حد لازم   درک نشه  تا خودت تو محیط نباشی و نبینی  چیه و چطوره   نمی دونی  این چیزهای به ظاهر کوچک چطور میتوه دیدت رو این همه عوض کنه و افق دیدت رو به کجا ها برسونه  بقول دوست خوبم چقدر جالبه  و من اعتراف میکنم خیلی از ما ها اینجوری هستیم که
 دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی  
اینها همه ریشه کرده  تو جونمون   تو وجودمون   و میزازیم به حساب غرور   با کلاسی؟  با ابهتی؟  چه غروری؟  چرا نباید یاد بگیریم با کلمات قشنگ  تعریف کردن از هم    و اظهار علاقه کردن همدیگر رو خوشحال کنیم ؟    
بهرحال حرف زیاد زدیم اما غرض رسوندن مطلب بود که نمی دونم تا چه حد موفق شدم  
  دوست عزیز تر از جانم و همه دوستان خوب   این بنده حقیر هم  خیلی ایراد ها داشتم و دارم فقط سعی زیاد میکنم که کمی از این  ها رو جانشین  خوبتر هاش  کنم    همه اینها رو هم که گفتم اخر ش اضافه میکنم  
 زنده باد  همه مردم دنیا     ایران کانادا  امریکا نروژ فنلاند سنگاپور هند اتیوپی وووووو  مخصوصا    ایران چرا که  
 
 
 
چو ایران نباشد تن من مباد   بدین بوم و بر  زنده یک تن مباد
  ایران  و ایرانی  فرهنگ زیبای ماست که ما رو زنده نگه داشته و مخلصش هم هستم  اما  اشکالاتشم میگیم   همون جور که هر فرهنگ دیگری هم مشکلات و خوبیها داره
 
 
 
 

تعطیلات

تعطیلات عید کریسمس خیلی  خوب گذشت    با اینکه تصمیم نداشتم جایی برم اما باز ۳-۴ روزی بیرون بودیم   و بقیه اش هم  خونه خودمون  مهمونی  داشتیم یا  مهمون بودیم  گاهی هم   ریلکس فیلم  تما شا میکردیم و  بازی xbox  امسال خوب مشغولمون کرد 
تعطیلات  با  جشن کریسمس همکلاسیهای نازنین تو خونه ما شروع شد   که خیلی خیلی باحال بود   هر چند یه عالمه کار داشت برای من!!  مخصوصا بعدش   اما خوب می ارزید  بچه ها یه عالمه خاطره  جمع کردن  و خیلی خوش گذشت بهشون   هنوز هم بهش زنگ میزنن و از اون روز حرف میزنن
  بعد  هم  شب به یاد ماندنی یلدای امسال که خیلی خیلی  به همه خوش گذشت  خونه من پارتی  برگزار شد   و البته طبق معمول  همه دوستان زحمت کشیده بودن  و هر  کی چیزی اورده بود و به همت همه    امسال  رقص  آواز  بازی  فال  همه چیزش باحال تر از همیشه  بود   
   سالگرد ازدواج من هم   با رامین یه date  حسابی داشتیم بعد از  ۳-۴ سال   بالاخره دو تایی و فقط دو تایی  چند ساعتی بیرون بودیم خرید  شام کافی شاپ  تا  آخره شب  که برگشتیم خونه    خیالم هم از بابت کیان جمع بود   خدا خیرش بده بیبی ستر  رو   و  البته کیان هم دیگه خیلی عاقل تر شده شایداز این به بعد راحت تر بتونیم گاه گاه جیم بشیم خدا میدونه!!
شب کریسمس خودمون بودیم   ۴ تامون فرداش هم  باز کردن کادو ها و این حرفها    من کمی سرما خورده بودم کیان هم مثل من   ام دوستانمون از تورونتو خیلی اصرار کردن که باید بریم پیششون و خوب به هوای نازنین دیگه  رفتیم   اونجا هم ۲ تا کریسمس پارتی دعوت بودیم    یه روز هم پیست برف بازی  بچه ها رو بردیم تیوب سواری برف بازی این حرفها  شب هم خسته کوفته میخواستن ببریمشون سینما   البته طبق معمول پیروز شدن و رفتن امامن دیگه داشتم از حال میرفتم مخصوصا که حالم هم کمی  بجا نبود   دیگه من موندم خونه با کیان
اما  خدا رو شکر  روزهای خوبی بود    برگشتیم خونه   
بعد هم   آخر تعطیلات   با یه مهمونی باحال شب سال نو  اختتامیه  بود lol   .... اخ که چقدر رقصیدیم ...    خوردیم ...و   کمی هم نوشیدیم   
 
 امروز هم که روز اخر تعطیلات بود و از فردا هر کی بره خونه خود نخود نخود  ... یاد تعطیلات عید ایران میافتم و  حال و هوای فردای ۱۳ بدر     چه حالی داشتیم   روز  فردای ۱۳ بدر  ...
 
اینم از تعطیلات امسال ما