شبهای  جوونی

 شبهای  جوونی  چه بی اعتباره   همش بی قراری همش انتظاره.... تازگیها این اهنگ رو توی mp3 گذاشتم و توی ورزش یا قدم زدن ها ویا.. گوش میدم اتفاقی download کردمش اما جالبه  درست در استانه سالگرد عروسیمون پیداش شد !!
این شعر ابی من میبره به  روزهای نز دیک عروسی         .. روزهای  قشنگ گذشته ... یادمه این آهنگ رو بارها با هم گوش دادیم    و من گاهی باهاش هم صدا میشدم  چه روزها چه ساعتهایی ...بود
یادمه دور و بر عروسی بود   خیلی وقتها     پیش میومد كه با هم با ماشین بیرون بودیم و دیر  وقت بر میگشتیم  خونه  یه شب كه از لاهیجان  میومدیم     آخر های شب بود  من  باز ابی  رو کوک کرده  بودم
 كه رامین گفت  بابا  خوابم میبره   ها  یه  چیز  شاد تر نداری الان بزاری؟؟؟ 
 که من  بالاخره ابی رو خاموش کردم       و   گوگوش روشن کردم  حالا  اونم  نه آهنگ  من آمده ام ..    نه ..  ..  آهنگ  ؟بگو چی ؟
 آغوشت  رو و کن       حرف من رو  دریاب    برای خواب من ای بهترین تعبیر ..
...
 اصلا انگار فقط  همین چیزها   میچسبید        مخصوصا اگر  دو تایی بودیم 
 یه حال و هوای خاصیه .. شبهای  جوونی!!
 
۱۴ سال پیش بود     .
۱۴ سال گذشته   خیلی چیزها دیگه  الان عوض شده  خودمون هم خیلی تغییر کردیم حرفها ایده ها  علاقه ها اهنگها و..
اما هر روز كه کذشت  روز به روز شکل عشق متفاوت شد  رنگ و آب حرفها عوض شد  آهنگ توی ماشین  کم کم   با حال هوای زندگی  عوض شد غمگین شد شاد شد   عشقی تر شد  بچگونه  شد  انگلیسی شد  ،... و حالا هم كه  باز  دوباره بچگونه   old macdonal  .. diego  ... thomas... lol شد
 

اما چیزی كه هیچ وقت  تغییر نکرد دوست داشتنمون  بود كه  خدا رو شکر میکنم  از اینکه کمکمون کرد تا قادر باشیم  همیشه به هر شکل آهنگ و رنگی      بزرگتر   و  عاقل تر  حفظش کردیم

   عاشق شدن راحته  اما عاشق موندن راحت نیست      

خدایا همه رو مدیون تو هستم    خدایا شکرت  هزار بار 

  

 

شعر تولدم

 شعر تولدم  .....

 اما این بار ۴۰

من  همیشه  وقتی کوچک بودم با خودم فکر میکردم  یعنی وقتی  ادم ۳۰ ساله بشه  چه حالی داره  یادمه اون سالها که مدرسه راهنمایی میرفتم  از اهنگ سال ۲۰۰۰ داریوش خیلی خوشم میاومد  یه بار که داشتم بیش خودم حساب کتاب میکردم دیده بودم که اون سال یعنی سال ۲۰۰۰  من ۳۰ ساله خواهم بود و اون موفع تصورمن از یه  زن ۳۰ ساله  یه خانم بزرگ و جا افتاده   بود  باورم نمیشد  که خودم یه روزی اونجا خواهم بود ؟!!

 و حالا  چه برسه به ۴۰

همیشه همین جوره  ادم قدر لحظه لحظه رو باید بدونه که وقتی هست  حالیت نیست و وقتی هنوز نیومده نمیتونی حتی فکرش رو بکنی و وقتی رفت دیگه بر نمیگرده

زندگی ما درست مثل یه قطاره  همش منتظری به ایستگاه برسی و  فکر میکنی بعد از اون  ایستگاه سفر  زندگی رو شروع میکنی اما  همه این زمانی که تا رسیدن به ایستگاه  طی میکنی خودش   زندگیه 

 باید ازش استفاده کردو تا جایی که میشه لذتش رو برد و البته  یادمون باشه هر کس به روش خودش لذت رو معنی خواهد کرد همون که  خودت فهمیدی  و معنی کردی خوشحالت میکنه  نه اون که  دیگران بهت میگن ...  همون که دلت رو راضی میکنه   تموم معنی خوشحالیه زندگیه ..

 من از زندگیم راضی و خوشحالم و بجز این خوشحالی هیچ چیز دیگری  هم نمیخوام  هر چند بقول سهراب  همیشه خراشی هست روی صورت احساس 

اما خراش..  نه خدای نکرده زخم خنجر عمیق...

پس دچار باید بود وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد و همین دچار بودن خودش قسمتی از زندگیه که اگه نباشه یه چیز کم خواهد داشت

دچار عاشقت هم میکنه  هر چه دچار تر عاشق تر  لامصب این سهراب چقدر عمیق شعر میگفت میتونی ۱۰۰ صفحه درباره یه خطش بگی و تعبیرش کنی

 

 و البته من هم مثل همه دچار ها .. عشق های قشنگی هستند که  دور و برم رو پر کردند و   خیال عشق هایی که دور و برم نیستند 

عاشق  همین عشقها و خیال ها هستم عاشق بودن باهاشون فکر کردن بهشون  و لذت بردن از این بودن ها  وفکر کردنها .

 و تولد امسال یه عدد خاصیه  عدد ۴۰ ؟؟؟؟   اما برای دل من  عدد معنی نداره !!!! چون من ..   تازه دارم احساس مادر بودن و همسر بودن و دختر بودن و خاله زن عمو زن دایی خاله عمه  بودن  و اینجا صد البته  دوست یودن ..رو  یه جور دیگه  میفهمم و ازشون لذت میبرم و بهشون افتخار میکنم جوری که با قدیم ها فرق داره

 تازه دارم میفهمم باید چطور باشم وچرا.. 

 تازه دارم عاقل میشم  عاقل به معنای واقعی  هر چند  ناگفته نباشه که بعضی ار خصوصیات رو نمیشه هیچ جور تغییر داد  !!  که البته اونها  دیگه وجود و شخصیت و  منه من هستند  و اونها من رو میسازند  وجه تمایزم با دیگرانه ولی خوب اما اونهایی که میشه کنترل کرد  رو دارم تجربه میکنم و جالبه  خیلی  هر روز  به چیزهای جدید تر میرسم

 مثلا همیشه فکر میکردم عشق و عاشقی کار جوونیه اما  من تازه دارم  معنی عاشقی واقعی رو میفهمم  . عشق های کوچولوهای نازم   عشق  حرف ردنها راه رفتنها  مامان گفتنها  بزرگ شدن ها شون خانم شدن هاشون و  عشق  قدیمی و همیشگی رامین.. و   همه اونها که باهاشون این ۴۰ سال رو ساختم وو ..

 خاطرات رو مرور میکنم و مزه مزه میکنم   دلم برای لحظه لحظه اش تنگ میشه راست میگن که:

آدمی را اندک اندک آن همام
تا چهل سالش کند مرد تمام