این روزها .....ی من
در حال رفتن به خونه جدید هستم همه چیز به روی روال و ارومه اما کارم خیلی خیلی زیاده در حد بی نهایت .. البته به زودی سرم خلوت میشه میدونم ( هر چند من هیچوقت نمی زارم سرم خلوت بشه همیشه یه کاری برای خودم میتراشم
)
بچه ها گاهی غروبها میرن اونجا شنا کیان که اصلا فکرش رو هم نمیکردم با جلیقه قشنگ شنا میکنه و خیلی خیلی هم دوست داره اب بازی رو حتی از رو تخته شیرجه هم میره بیشتر از بچه گنده ها ![]()
یکی دوباری فکر کرد چون با جلیقه میره راحته حتما بدون جلیقه هم میتونه بهرحال.. پرید تو اب البته ما همون دور و بر ها بودیم خودش رو با دست و پا زدن نگه داشت اما کمی جا خورد الان حواسش هست ولی خوب من تموم مدت که تو حیاط باشه مجبورش میکنم جلیقه بپوشه .. و حواسم بهشه ..
تابستون شروع شده یهو یعنی هوا اینقدر گرم شد یهو که ادم باورش نمیشه ..
این روزها .....ی من
باز میام مینویسم به زودی
من یک ایرانی ( اهل خاک پاک گیلان عزیز) هستم که به ایرانی بودنم میبالم اما کانادا رو هم خیلی دوست دارم و همیشه شعارم اینه که مهربان باش تا با تو مهربان باشند خدا ی همیشه مهربان رو عاشقانه می پرستم هرچند بگم که شایدم ظاهرم زیاد مذ هبی به نظرنمیرسه!! .یه دختر ناز دارم که همه چیزمه و شوهرم که عشقم بهش هر روز بیشتر میشه و یه پسر کوچولو که سال 2007 به جمع ما پیوسته وخدارا شکر برای همه این نعمتها