اولین  بار معلمی..  5 مهر

  خاطره  درس دادنهام رو همه پنجم مهر ها  تو ذهنم مرور میکنم و دلم براشون تنگ میشه 

 یادمه اولین بار که پام رو به عنوان معلم توی کلاس گذاشتم ۵ مهر سال ۷۰ بود من  اون موقع دانشجوی معلمی و سال سوم  بودم   یه روز در هفته کار دانشجویی برام پیدا شده بود  درس شیمی سال اول رشته علوم انسانی  مدرسه  علوم انسانی ۲۲ بهمن     برای شروع خیلی  اسون  و خوب بود   

شب قبل  خیلی اضطراب داشتم  و جلوی اینه!!!!!!!! یه عالمه تمرین کرده بودم  دلم میخواست اولین  حرفهام  اثر  خوبی بزاره  و  موفق باشه   .  چندین و چند جمله از پیش ساخته بودم   در باره معرفی خودم  و  همچنین  موضوع درس  و یه البته  کمی   مقدمه   و این حرفها  که اولین حرفهام رو  از قبل داشته باشم و اماده باشم   و تصمیم نداشتم که روز اول خیلی درس بدم  حتی چند بار هم نوشتمشون  و نت برداشتم   ... 

همه  چیز  داشت به خوبی پیش میرفت  مدیر  خانم خیلی ماهی بود و خیلی  تحویلم  گرفت و به به چه چه کرد  (برعکس معمول  در کشور  ایران   که تو حال گیری  ۲۰ هستن !!! ..)

خلاصه  برنامه من شد  ۳ تا کلاسهای اول  و هر ۳ تا هم  یه درس یعنی شیمی عمومی ۱ 

   خوب به نظر بهتر از این نمیشد یه درس حاضر کن و ۳ بار تکرار کن  برای اول کار  خیلی  خوب بود  و من خوشحال بودم    حالا  شماره کلاسهات این و این و این ...   بفر ما  ادرسش هم همین طبقه  سمت راست ... 

تازه  اضطرابها رنگ  واقعی گرفت اما با جریان زمان فرصتی برای فکر کردن  نداشتم    وقتی دیدم همه معلمها  راه افتادن من  هم دنبالشون  راه افتادم  به سمت کلاس  زنگ اول  

از بیرون یه نگاه  به داخل انداختم   خیلی  بی سرو صاحاب به نظر میرسید  یه عده  از دخترها  نشسته بودن  یه عده هم  ایستاده بودن  و یا حتی  راه میرفتند..     زدیم به دریا    گفتم میرم تو    لابد  میرن به سمت  جاهاشون  اوایل سال  بود و هنوز خود بچه ها هم قشنگ جا نیافتاده بودن    کمی مکث کردم  اما   دیدم  نه خیر نمیشه  باید رفت تو

رفتم تو  و اروم به سمت میز معلم حرکت کردم    اول کسی جدی نگرفت  رسید م به میز  یه عده تازه برگشتن ببینن کیه و نگاه کردن  اما مثل اینکه زیاد قیافه ام به معلمها نمیخورد چون  ناگهان  یکیشون گفت  اینجا جا هست ها میخوای بشینی؟ 

نمیدونستم چی بگم  این همه امادگی  و حرفهای شب قبل  هیچکدومش برای این لحظه اول بدرد  نخوردن  مونده بودم  خودم رو جمع و جور کردم  با صدای بلند گفتم   من معلم شیمی  امسال شما هستم  و از اشنایی باهاتون خوشحالم  و..

     وای   هی....   اووو..........     صداشون اروم شد و پچ و پچ  

 هی بچه ها  معلمه .... هی خره میگه  معلمه...  هیش هیش  همینه  .. بشین دیگه   ..  اره خودش گفت معلمم ....

چند دقیقه بعد  اوضاع اروم شده بود  و همه منتظر سخنرانی اول و خط و نشون های اول سال و ال و بل بودن  اما  من  همه چی گفتم بجز اونها که تمرین کرده بودم   مثل همیشه  هر چی که فکرش رو خیلی کرده باشی برعکس میشه   

 در کل    روز  خیلی خوبی  بود اما بعدها فهمیدم با اون مقنعه چونه دار که کاکلهام اوشینی بیرون بود( اون وقتها مد بود)  با اون کفش کتونی و کیف گنده دانشجویی و با اون قیافه که فقط چند سالی ازشون بزرگ تر بودم و شاید زیاد هم به نظر نمیرسید    جای تعجبی نداشت  که بگن بیا اینجا جا هست

  بعد ها فهمیدم  بجز کلمات   توع لباس و کفش و ژست ورود و نگاه   هم ... تمرین لازم داشت  و من  ازش خبر نداشتم

سالهای بعد همیشه اقلا روزهای اول سال سعی کردم یه کم به  هیبت معلم ها در بیام  تا اشتباه رخ نده

 از اسامی اون سالهام که بعدها فهمیدم بچه ها روم گذاشتن

دختره -  اون معلم  بچه هه   - خانم کوچولوهه - ....   خدا رو شکر  اسامی بدتر رو من نشنیدم

 

   

بنویسیم

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا

بیا که دیگه وقتشه .....


با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم


ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه


بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا بیا بنویسیم 

 ایران وطن من   

این روزها همه با هم فریاد میزنیم  با همه وجود و با هر چه در توان داریم و ازادیت را میطلبیم