دور اما نزدیک
از روزهای قشنگ بهار
خاطره صبح های زود ماه اردیبهشت همیشه یادمه که بابام ما رو از خواب بیدار میکرد که برای امتحانات درس بخونیم نظرش این بود که صبح زود همه چیز بیشتر تو کله تون میمونه !!
اما من همیشه با این مساله مشکل داشتم و دارم..... اخ صبح بیدار شدن یه مصیبتی بود و
هست
اما چاره نیست دیگه
اره میگفتم که صبح زود بیدار میشدیم و میرفتیم تو تراس خونه مون می نشستیم گاهی یه پتو هم دوه خودمون میپیچیدیم که البته بابام با اونم مخالف بود ....... فکر میکرد سرما خواب رو از سرتون میپرونه که راست هم میگفت اما ... ..
من که به شخصه هیچ وقت از اون صبحها هیچ چیزی دستگیرم نشد یعنی راستش اصلا نمیفهمیدم چی میخونم از بس که یا خوابالود بودم و چرت میزدم یا اصلا میخوابیدم یهو میدیم بابام بالا سرمه و داره با غیض نگاه میکنه و بعد هم غر میزنه که: همه این وقت رو خواب بودی؟؟ پاسبون میخواین؟ بخونین دیگه برای خودتون میگم بخونین که یه چیزی بشین ...
اما از اون روزها چیزی که تو ذهنم هنوز هم مثل همون روزها تازه و زیبا باقی مونده بوی محبوبه شب مامان بود که هنوز از آخره شب بو هاش مونده بود و صدای بغ بغوی کبوتری که سالها خودش و بچه هاش تو همون قسمته حیات خونه مون لونه می کردن و حالا بعد سالها
اینجا صدای کبوتر و بوی محبوبه شب نیست صدای مهربون بابا نیست و چرت زدنهای ما ۳ تا خواهر ها نیست و ازشون خاطره ای بیش نمونده اما هنوز صدای صبح زود های بهار و پرند ه ها و نسیم خنک صبح و دیدن اشعه آفتاب از لای پنجره منو میبره به حیاط خونه مامان اینها و یاد سالها پیش میندازه
چه روزهایی بود چه سالهایی گذشتن!! دور دور دور اما ... نزدیک .. همین جا توی ذهنم
من یک ایرانی ( اهل خاک پاک گیلان عزیز) هستم که به ایرانی بودنم میبالم اما کانادا رو هم خیلی دوست دارم و همیشه شعارم اینه که مهربان باش تا با تو مهربان باشند خدا ی همیشه مهربان رو عاشقانه می پرستم هرچند بگم که شایدم ظاهرم زیاد مذ هبی به نظرنمیرسه!! .یه دختر ناز دارم که همه چیزمه و شوهرم که عشقم بهش هر روز بیشتر میشه و یه پسر کوچولو که سال 2007 به جمع ما پیوسته وخدارا شکر برای همه این نعمتها