اون شب ۱۵ اذر  شب سرد و بارونی ماه رمضون بود و مامان خیلی حال خوبی نداشت زیر دلش درد احساس میکرد و برای همین به خاله گفته بود بیاد خونه  پیش اون باشه. همه اهل خونه  یعنی باباو عمه و مادر بزرگ مسجد بودند و شب احیا بود بارون  سردی هم میبارید  بچه اولی که  هنوز یه دختر ۱.۵ساله بود خواب بود و خاله ی نگاه مهربون بهش کرد و رو به مامان به شوخی  گفت واه تو که باز ریر دلت درد گرفته پس باز این یکی هم دختره !!!!اخه خود خاله همیشه کمر درد میگرفت و  پسر  براش میاومد   اما مامان  اون لحظه  اصلا به این چیزها توجهی تداشت و میگفت باشه هر چی هست فقط سالم باشه و راحت بیادو دردم کم باشه  اخه بچه اولی خیلی  پر درد و سخت اومده بود

بقیه از مسجد برگشته بودندو  ساعت ۱۲ شب بود و مامان  دیگه تحملش تموم شده بود بالاخره بابا و خاله بردنش زایشگاه 

ساعت ۴ صبح  دختر کوچولوی دوم هم اومد به جمع خونواده یه دختر تپل و نازو صورتی . خاله همون جا پیشنهاد کرد اسمش باشه کاملیا  چون پوستش مثل گل صورتی و لطیفه ولی بابا گفت نه  ناهید اسم خوبیه مثل یه ستاره درخشان و بزرگ  . وقتی فردابه خونه اومدن مادربزرگ گفت بچه ام اسمش رو با خودش اورده شب احیا  اومده و اسمش احیا میشه 

اما مامان با خونسردی گفت اسمش  تموم ۹ ماه باهاش بوده و من صداش کردم و باهاش حرف زدم  اسم بچه ام ملاحت میشه

 

 اسم  اشنایی نبود  اما   کسی چیزی نگفت  شایدم حتی نمیدونستن یعنی چه؟ و چرا این اسم؟ اما مامان مصر بود 

فرداش بابا با شناسنامه اومد خونه  و اون رو داد به مامان  مامان گفت  شناسنامه گرفتی/ چیزی نگفته بودی؟ و با دلهره باز کرد ببینه اسم دخترش چیه؟  کاملیا .. ناهید.. احیا ...

 اسمش ملاحت بود همون جور که میخواست  چشمهاش پر اشک شد و گفت

ملاحت جان تولدت مبارک

از اون روز ۳۹ سال گذشته اما همه ۱۵ اذر ها  دخترک هر جای دنیا که باشه  دستهای  خسته مامان و بابا رو میبوسه و با صدای مهربون تولدت مبارک  خواهر برادرها و بوسه عشق همسر و بچه های عزیزش  و پیام های تبریک یه دنیا دوست مهربون    سال دیگری از زندگیش رو جشن میگیره