اذری دیگر
بقیه از مسجد برگشته بودندو ساعت ۱۲ شب بود و مامان دیگه تحملش تموم شده بود بالاخره بابا و خاله بردنش زایشگاه
ساعت ۴ صبح دختر کوچولوی دوم هم اومد به جمع خونواده یه دختر تپل و نازو صورتی . خاله همون جا پیشنهاد کرد اسمش باشه کاملیا چون پوستش مثل گل صورتی و لطیفه ولی بابا گفت نه ناهید اسم خوبیه مثل یه ستاره درخشان و بزرگ . وقتی فردابه خونه اومدن مادربزرگ گفت بچه ام اسمش رو با خودش اورده شب احیا اومده و اسمش احیا میشه
اما مامان با خونسردی گفت اسمش تموم ۹ ماه باهاش بوده و من صداش کردم و باهاش حرف زدم اسم بچه ام ملاحت میشه
اسم اشنایی نبود اما کسی چیزی نگفت شایدم حتی نمیدونستن یعنی چه؟ و چرا این اسم؟ اما مامان مصر بود
فرداش بابا با شناسنامه اومد خونه و اون رو داد به مامان مامان گفت شناسنامه گرفتی/ چیزی نگفته بودی؟ و با دلهره باز کرد ببینه اسم دخترش چیه؟ کاملیا .. ناهید.. احیا ...
اسمش ملاحت بود همون جور که میخواست چشمهاش پر اشک شد و گفت
ملاحت جان تولدت مبارک
از اون روز ۳۹ سال گذشته اما همه ۱۵ اذر ها دخترک هر جای دنیا که باشه دستهای خسته مامان و بابا رو میبوسه و با صدای مهربون تولدت مبارک خواهر برادرها و بوسه عشق همسر و بچه های عزیزش و پیام های تبریک یه دنیا دوست مهربون سال دیگری از زندگیش رو جشن میگیره
من یک ایرانی ( اهل خاک پاک گیلان عزیز) هستم که به ایرانی بودنم میبالم اما کانادا رو هم خیلی دوست دارم و همیشه شعارم اینه که مهربان باش تا با تو مهربان باشند خدا ی همیشه مهربان رو عاشقانه می پرستم هرچند بگم که شایدم ظاهرم زیاد مذ هبی به نظرنمیرسه!! .یه دختر ناز دارم که همه چیزمه و شوهرم که عشقم بهش هر روز بیشتر میشه و یه پسر کوچولو که سال 2007 به جمع ما پیوسته وخدارا شکر برای همه این نعمتها