من دختر بابا بودم یعنی همه این جوری صدام میکردن چون همیشه پیش بابام مینشستم میخوابیدم و بهش می چسبیدم مامان رو خوب معلومه که خیلی خیلی دوست داشتم ولی از اونجا که تو ایران خیلی رسمه که از یچه ها بپرسن مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا؟ و من چند باری گفته بودم بابا دیگه مشهور شده بودم به دختر بابا
خدایا روز خواستگاری ما دختر ها ... هیچ وقت یادم نمیره که چقدر تو چشاش میخوندیم بهانه های الکی بیشتر برای اینه که بچه هاش قراره برن و اون چقدر نگرانشونه
روز اخر تو فرودگاه وقتی برای اولین بار میاومدم که اینجا بمونم سرفه های تند تند که گریه هاش رو توشون پنهون کنه و اخرش چشمای قرمزش و اون کلمه اخر که سالها دلم رو میشکوند وقتی بهش فکر میکردم ...... ( اون روز بهم گفت دختر داری میری و باید بری برو به سلامت اما اینو بدون کمرم رو شکوندی ...) من بعدها فهمیدم که بابام حتی ار مامانم خیلی بیشتر برام گریه کرد و تا ۶ ماه شبها با گریه میخوابیده.. خدایا ما بچه ها به چه درد میخوریم و بچه های ما به چه درد خواهند خورد!! این همه احساسات و عشق ...... همه رو میزاریم و میریم ... اما خوب این رسم زندگیه
این روزها با همه وجودم منتظرم که ببینمت بابا و مامان خوبم رو .. خدایا خودت میدونی ..
به امید تو
روزت مبارک بابا ی عزیز و بابای عزیز بچه هام و همه بابا های دنیا
راستی یکی از اون ارزوها که گفته بودم براورده شد و خواهرم به زودی میاد پیش من و بعد هم اینجا ها نزدیکتر زندگی خواهد کرد دلم برای هر روز تلفن و گپ ردنها و حرف کم اوردن و از ناهار شام و دوستا و اشنا ها و همه چی گفتن ها تنگ شده خدایا خوشحالم شکرت شکرت شکرت
امیدوارم به زودی بیام و خبر خوش بعدی رو هم بنویسم خدایا به امید تو
این ارزو و خواسته های ما تمومی نداره!!!!