پاییز
پاییز اینجا رنگ و وارنگ و مثل رویاها قشنگه. به هر جا که نگاه میکنی برگهای نارنجی و زرد و البالویی و زرشکی و قهوه ای پررنگ کم رنگ .... راستی راستی هزار رنگه و برای من که عاشق پاییزم کوتاه و بی وفا
پاییز اینجا زودی جاش رو با بارونها وبادهای سرد قطبی عوض میکنه و تسلیم زمستون میشه و باد زمستونی یه روز که هنوز کلاه ها رو در نیاوردی و شال گردن نازک سوسولی رو گردنته میاد و گوش ت رو می کشه... میگه هی... زیادی با افتاب حال نکن اینجا این هواست که هواست. و من هستم و بهتره خودت رو بهم عادت بدی و بقولی این هواها رفتنی یه و من هستم که موندنی ام ..
کاش پاییز طولانی تر بود اونوقت یه عالمه روز بیشتری داشتم برای مرور خاطرات پاییزی ام .تقریبا همه خاطره های شیرین زندگی من تو پاییز اتفاق افتادن و از اونجایی که شهرم پاییز طولانیی داشت یه عالمه چیز واسه به یاد اوردن دارم
البته بیشترشون مال دوران عشق و عاشقیه .. حق دارن میگن فصل عاشقها.!!. اما خوب بعضیهاش هم مال بچگی ها مال دوران با صفایی و بی خیالیه..
یادمه یه روز سرد پاییز شاید اوایل ابان ماه ؟ با همکلاسیهام توی حیاط مدرسه ابتدایی صاعب بازی میکردیم که بهمون گفتن از فردا مدرسه ها تعطیلن ؟ چرا؟ با عقل بچگونه یه حدسهایی زده بودم اما باز نمی فهمیدم چه خبره هر چی بود اون لحظه خبر خوشی.. بود .. چند ماهی تعطیل بودیم و هرروز بازی و خوش گذرونی
گاهی هم تظاهرات و دعوا و ترس و بدو بدو .. تو خیابونها . بگو مرگ بر شاه .. اون سال چه پاییزی شد گرم افتابی و طولانی .. بقول تظاهر کننده ها به کوری چشم شاه زمستونم بهاره یا شایدم پاییزه .. هیچکی فکر نمیکرد این به کجاها خواهد رسید !!چه برسه به ما که بچه بودیم و حالیمون هم نبود چه خبره .. اون پاییز یکی از طولاتی ترین پاییزهاییه که از بچگیهام به یاد میارم
از پاییزهای جوونی بهترین هاش قدم زدن ها توی پارک شهرمون روی خش خش برگها روزهای اولین سال اشناییمون هر چند با دلهره دیده شدن.و تهران و خیابونهای پاتوقمون.. یادمه از توحید قرار دااشتیم همینطور تا پل گیشا و بعد تا شهرک پیاده رفتیم و وای اخرش چه بادی گرفته بود .. اما شیرین بود و عاشقونه و اتفاقا اون سال هم عجب پاییزی شده بود ..
و حالا اینجا پاییز بوی روزهای اول اومدنمون اولین کلاس زبان رفتنها و مهد کودک رفتنهای نازنین .. هول و هراس اینتر ویو و مصا حبه ها و کار رامین . شادی هالوین د بوی پامکین و کندی و لباسهای شب هالوین و حال و هوای بچه ها .. و بعدش بوی سرما وصدای کوچ پرندها به جاهای گرمتر از اینجا و روزهای خیلی خیلی کوتاه گاهی هم بوی غربت چاشنی دل ما مهاجرها مخصوصا اخر هفته ها
هر چی که هست دوستش دارم و روزی چند بار مهدی اخوان ثالث رو مرور میکنم مثل اون وقتها که هر وقت داشتیم با هم قدم میزدیم نمیشد به یه بهانه یه خط از این شعر رو تکرار نکنم و اون هم در جواب با خنده میگفت اره میدونم ولله دیگه حفظ شدم .. پادشاه فصل ها پاییز ....و البته همین دو کلمه اش یادش میموند ولی من
حالا دوباره توی دلم اما بلند.............. که همه تون ببینید ![]()
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....
با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.
ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
......
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....

من یک ایرانی ( اهل خاک پاک گیلان عزیز) هستم که به ایرانی بودنم میبالم اما کانادا رو هم خیلی دوست دارم و همیشه شعارم اینه که مهربان باش تا با تو مهربان باشند خدا ی همیشه مهربان رو عاشقانه می پرستم هرچند بگم که شایدم ظاهرم زیاد مذ هبی به نظرنمیرسه!! .یه دختر ناز دارم که همه چیزمه و شوهرم که عشقم بهش هر روز بیشتر میشه و یه پسر کوچولو که سال 2007 به جمع ما پیوسته وخدارا شکر برای همه این نعمتها