مادر بزرگ
اخرین باری که دیدمش دیگه خیلی ضعیف و بیحال شده بود دراز کشیده بود و فقط نگاه میکرد مامانم ازش پرسید شناختی مادر با همون چشمهای خسته نگاهم کرد و با نگاهش بهم گفت البته که شناختم !! دلم براش سوخت خیلی زیاد مادرجون بجز رنج و کار و سختی وغم و غصه چیز دیگری رو تو این دنیا نچشید
سالهای کودکیم رو با خاطرات خونه تمیز مثل برگ گلش و بوی خوب یاس خونه اش و حیاط بزرگ و ایوون افتابی خونه اش به یاد میارم خیلی مهربون و همیشه مشغول کار .. عید نوروزها و البالو اخته خیس شده که برای ما دخترها مخصوصا درست میکرد و یادمه همیشه موقع عیدی دادن پول میداد میگفت
بچه ها قابل نداره هر چی که خواستین از طرف مادر جون برای خودتون بخرین من نمیدونم شما جوونها سلیقه تون بهتره..
چقدر عطر های ملایم رو دوست داشت همیشه و همیشه بوی عطر ملایم و خوبی داشت یادمه یه بار بار از اینجا براش یه عطر کوچولوی happyclinicبردم چقدر تشکر کرد گفتم مادر جون بوی عطرهای ملایم منو یاد شما میندازه
هر چی بود تموم شد و دیگه نخواهم دیدش دلم برای روزهای اخرش میسوزه مثل یه بچه بی پناه و نیازمند بود و چون نمیتونست حرف بزنه با نگاه مهربونش از هر کسی که کاری براش میکرد تشکر میکرد
و وقتی دست مامانم یا خاله یا هر کی که داشت کمکش میکرد به صورتش میرسید دستش رو برای تشکر میبوسید این دست بوسیدنش یه بار که اونجا بودم بد جوری منو به گریه انداخته بود
خداحافظ مادر جون برای ما هم از اون جاهای خوب دعا کن دلم برات تنگ میشه اما میدونم اونجا ها خوشحال تری رفتی پیش اونها که روزی صد بار ارزوشون رو میکردی
من یک ایرانی ( اهل خاک پاک گیلان عزیز) هستم که به ایرانی بودنم میبالم اما کانادا رو هم خیلی دوست دارم و همیشه شعارم اینه که مهربان باش تا با تو مهربان باشند خدا ی همیشه مهربان رو عاشقانه می پرستم هرچند بگم که شایدم ظاهرم زیاد مذ هبی به نظرنمیرسه!! .یه دختر ناز دارم که همه چیزمه و شوهرم که عشقم بهش هر روز بیشتر میشه و یه پسر کوچولو که سال 2007 به جمع ما پیوسته وخدارا شکر برای همه این نعمتها